پیدایش کنگ فو
کنگ فو سبکی از ورزش های رزمی می باشد که متاسفانه آثار و تاریخچه پیدایش آن از بین رفته و در طی قرنها اکثر ملل براین ادعا بوده اند که ابداع گر آن می باشند اما حدودا بطوریکه از قراین و نوشته ها پیداست هنر رزمی کونگ فو پیشرفت وابسته به شرقیان و بخصوص مردم چین می باشد.
دلیل اینکه ظاهرا کونگ فو پیشرفت چندانی نکرده است این است که ابداع گران و استادان این سبک نخواسته اند این روش را در جهان بسط و گسترش دهند و خواسته اند برای خود نگه دارند و به جز به بستگان و نزدیکان خود آموزش ندهند دانایان این سبک در معابد دورافتاده در کوه ها و دشت ها سکنی گزیده و به تعداد معدودی آموزش می دادند.برای مثال یکی از این استادان سای فو بوده که معبد شایلون را که صدها مایل از تمدن بشری چین فاصله داشته برگزیده بود و در آنجا به تعداد کمی از شاگردان تدریس می کرد.
اما یکی از خصوصیات کنگ فو این است که استادان این سبک همانقدر که اهمیت به بعد فیزیکی و جسمانی هنرجو می دهند به روان و اندیشه شاگرد هم می پردازند چون معتقدند که هر دوی آنها لازم و ملزم یکدیگرند و با نبود یکی موفقیتی حاصل نمی شود و بدین دلیل بود که سای فو فشار زیادی را بر شاگردان خود می آورد چون معتقد بود که فشار زیاد بر جسم هنرجو باعث هدایت و رستگاری روان و اندیشه می شود.

.
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:49  توسط زغالخته
|
چگونه به
چگونه به زندگی خود معنا ببخشیم؟
اینک که به کلمات این سوال می نگرم حس غریبی در وجود خود احساس می کنم!...با خود می اندیشم این سوال تا چه اندازه ای می تواند فلسفی باشد وتا چه حد ایده آلی؟!...
اما امروز قصد ندارم که با هیچ یک از این ها به آن نگاه کنم،برای همین به دور خویش دایره ای کشیدم و در آن میان آرام خوابیدم،آنگاه چشمانمرا بستم و به درون خویش نگریستم و آهسته پرسیدم: براستی چگونه قادر خواهم بود که به زندگی خویش معنا ببخشم؟!...که ناگهان،گل سرخ زیبایی را در گوشه ای از دایره ی خویش دیدم!،که به چه زیبایی به من نگاه می کرد،مهربان و خالص...وقتی تعجب مرا دید،گفت:آمده ام تا پاسخ سؤالت را بدهم...
- من نمادی از عشق و محبتم و می خواهم بدانی آنچه که به زندگی معنای والایی می بخشد، پرورش عشق، آموختن درس عاشقی، کاشتن بذر های محبت در دل و دریا گونه کردن وجود و ژرفا بخشیدن به آن است ... پس اگر می خواهی زندگی تو به حقیقت معنایی داشته باشد، با محبت رشد کن، عشق را نثار کن، به همه کس و همه چیز... هنوز محو کلمات او بودم، که ناگاه تشعشعات نور خورشیدی چشمانم را آزرده کرد، به طرفش بر گشتم و به او نگاه کردم، به سویم نگریست و گفت:اگر به دنبال معنای حقیقی زندگیت می گردی،بدون من به جایی نخواهی رسید، گفتم: شما؟! گفت: من بارقه ی نورانیت الهیم، مظهر مذهب و نمادی از ایمان و مکتب، تو بدون داشتن دیدگاه والا، جهان بینی بزرگ و وسیع و یافتن حقایق این عالم به جایی راهی نخواهی برد...
- با الهام از من قادر خواهی شد خودت را بهتر بشناسی و در جاده های کمال انسانی گام گذاری و در چنین صورتی زندگی تو رنگ دیگری خواهد یافت... در اندیشه ی سخنان او بودم ، که دیدم کتابی در مقابلم ورق می خورد و می گوید: چرا به من توجه نمی کنی؟!... –مگر تو بدنبال معنای حقیقی زندگی خویش نیستی؟! گفتم: آری، اما تو؟!...گفت: من نماد علم و دانشم ، مظهر حکمت ... باید برای معنا بخشیدن به زندگیت صفحات مرا ورق بزنی ، هر روز به واسطه ی وجود من،آگاهی هایت را افزون کنی... دانش، معرفت تو را افزایش می دهد و جهان تو را بزرگتر و کوته فکری را در تو اندک، پس، - با من خو بگیر، و هر روز و هر روز از ورای ورق زدن صفحات من به تعالی وجود خود کمک کن و دنیا را برای خودت دگرگون ساز.. عجیب این سخنان در عمق جان من نفوذ می کرد، که دیدم، درختی در مقابلم شاخه هایش را تکان می دهد و می گوید: مرا هیچگاه از یاد مبر، با دقت نگاهش کردم و دیدم، بسیار تنومند و بزرگ است. پرسیدم: تو نماد چیستی؟! گفت: خوب توجه کن، تو مظاهر و نمادهای گوناگونی را ملاقات کردی، اما به خاطر داشته باش که استفاده از همه ی اینها برای معنا بخشیدن به زندگی در یک صورت امکان پذیر است... پرسیدم: و آن چیست؟ گفت: باید همچو من که روزی نهالی نو باوه و کوچک بودم، سخت در راه خویش مبارزه کنی، بجنگی و اراده ی بزرگ شدن و رشد کردن را داشته باشی... ریشه هایت را از همین حالا که کوچک و سستند، محکم در زمین فرو بری و تصمیم بگیری که با استفاده از نور الهی، عشق و محبت، علم و حکمت و معرفت، به درختی بزرگ و تنومند مبدل گردی و هنگامیکه، این رشد و بالندگی تو میوه و ثمر داد، متواضعانه آنها را تقدیم رهگذران خسته ای کنی، که از کنارت عبور می کند و تقاضای میوه های شیرین تو را دارند...، حرفی بزرگ بود و دیداری عظیم!؟...
آرام چشمانم را گشودم و تصمیم گرفتم، از همین لحظه معنای دیگری به زندگیم ببخشم و زندگیم را با نور معرفت الهی و عشق و محبت و کسب دانش و حکمت مزین کنم .
و خدا خندید
خورشید
آفریده شد

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:51  توسط زغالخته
|