تبليغاتX
ایران من

ایران من

ایران من

معرفی خودم :

در باغ بی برگی زادم . و در ثروت فقر غنی گشتم . و از چشمه ی ایمان سیراب گشتم . و در هوای دوست داشتن دم زدم . و در آرزوی آزادی سر برداشتم . و در بالای غرور قامت کشیدم . و از دانش طعامم دادند . و از شعر شرابم نوشاندند. و از مهر نوازشم کردند. و حقیقت دینم شد و راه رفتنم . و خیر حیاتم شد و کار ماندنم . و زیبایی عشقم شد و بهانه ی زیستنم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:26  توسط زغالخته  | 

الهی نامه

 

   الهی چگونه گویم نشناختمت و چگونه گویم شناخمت که نشناختمت.

   الهی اگر تقسیم شود به من بیش از اینکه ادی نمی رسد.

   الهی اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار.

   الهی از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر.

   الهی دل چگونه کالهی است که شکسته ی آن را خریداری.

   الهی آن خواهم که هیچ نخواهم.

   الهی آن که از مرگ می ترسد از خودش می ترسد.

   الهی اگر جهنمی هستیم جهنمی عاقلی را رفیق ما گردان.

الهی شنیدم که فرمودی چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:14  توسط زغالخته  | 

نازنین من:

 

من بر آنم تا خویش را از این غم ناله های چند ساله که چون حجمی از صخره های سنگین مرا سخت در بر گرفته رها سازم، تا شاهد مرگ پنهانی خویش نباشم.

من بر آنم تا با مفاهیم دل انگیز یک گل سرخ در این عرصه ی تب آلود و خموش دم از بهاری پر فروغ زنم.

و با احساسی نا معلوم تو را به این کلبه ی زیبای محبت مهمان کنمو برایت بخوانم از خروس چشمه ی عشق و از بوته های بکر که با روح سبز و شاداب خود مرا مبهوت می سازند.

و برایت از منشور یک باغ نجیب تک شاخه ای چینم، باران خورده و در فرصتی پر هیاهو در ضیافت رنگین شب بارورش سازم.

و ای نازنینم به پاس لحظه هاییکه با تو فاتح شدم،با غروری خاکستری و با حسی پر اعتماد بر کتیبه ی زرین عشق این دعا را حک کنم که:

(( خدایت تو را از جمعی نا ممکن آفرید ))

آه ، آری جمعی ناممکن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:13  توسط زغالخته  | 

    آری آغاز دوست داشتن است

            گرچه پایان راه ناپیداست

                        من به  پایان دگر نیندیشم

                                 که همین دوست داشتن زیباست !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:13  توسط زغالخته  | 

 غزلی در اوج

 

   نشسته بود خیال تو همزمان با من

   که باز، جادوی آن بوی خوش ، طلوع تو را

   در آشیانه ی خاموش من بشارت داد

   زلالعطر تو پیچید در فضای اتاق

   جهان و جهان را در بوی گل شناور کرد

   در آستانه یدر

   به روح باران می ماندی،

                               ای طراوت محض!

   شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت

   به خنده گفتی:

                 -(تنها نبینمت!)

                                  گفتم:

-         (غم تو مانده و شب های بی کران با من)؟

ستاره ای ناگاه

تمام شب را یک لحظه نورباران کرد.

و در سیاهی سیال آسمان گم شد.

تو خیره ماندی، بر این طلوع نا فرجام

هزار پرسش، در چشم روشن تو شکفت

به طعنه گفتم:

                  - در این غروب، رازی هست:

به جرم آنکه نگاه ازتو بر نداشته ام،

ستاره ها ننشینند مهربان با من!

نشستی آنگه، شیرین و مهربان، گفتی:

- چرا، زمین بخیل،

نمی تواند دید

ترا گذاشته یکروز آسمان با من !؟

جه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت

همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه

همه تلالو رنگین کمان، ترنم جان

همه ترانه و پرواز و مستی و آواز

به هر نفس، دلم از سینه بانگ بر می داشت:

که : ای کبوتر وحشی!

                       بمان! بمان با من!

بنفشه بود که از سنگ ها برون می زد!

 سپیده بود که از برج صبح می تابید،

زلال عطر تو بود!

تو رفته بودی و شب رفته بود و من، غمگین

در آسمان سحر

به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد

نگاه می کردم.

نسیم، شاخه ی بی برگ، و خشک پیچک را

به روی پنجره افکنده بود از دیوار

که بی تو ساز کند قصه ی خزان با من!

نه آسمان ، نه درختان نه شب، نه پنجره، آه

کسی نمی دانست

که خون و آتش عشق

گل همیشه بهاری است،

                           جاودان با من!

        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:12  توسط زغالخته  | 

در میان موجودات فقط انسان بین زمین و آسمان معلق مانده، گاهی به نیروی شاهباز روح به عالم بالا بال می گشاید و زمانی مجذوب آغوش زمین می گردد که گواره ی پرورش او است و همین طبیعت آشفته که از غرائز متاد تشکیل شده ، او را موجودی خارق العاده و مرموز جلوه داده و بر تمام کائنات سروری و ریاست بخشیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:11  توسط زغالخته  |