نازنین من:
من بر آنم تا خویش را از این غم ناله های چند ساله که چون حجمی از صخره های سنگین مرا سخت در بر گرفته رها سازم، تا شاهد مرگ پنهانی خویش نباشم.
من بر آنم تا با مفاهیم دل انگیز یک گل سرخ در این عرصه ی تب آلود و خموش دم از بهاری پر فروغ زنم.
و با احساسی نا معلوم تو را به این کلبه ی زیبای محبت مهمان کنمو برایت بخوانم از خروس چشمه ی عشق و از بوته های بکر که با روح سبز و شاداب خود مرا مبهوت می سازند.
و برایت از منشور یک باغ نجیب تک شاخه ای چینم، باران خورده و در فرصتی پر هیاهو در ضیافت رنگین شب بارورش سازم.
و ای نازنینم به پاس لحظه هاییکه با تو فاتح شدم،با غروری خاکستری و با حسی پر اعتماد بر کتیبه ی زرین عشق این دعا را حک کنم که:
(( خدایت تو را از جمعی نا ممکن آفرید ))
آه ، آری جمعی ناممکن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:13  توسط زغالخته
|
