غزلی در اوج
نشسته بود خیال تو همزمان با من
که باز، جادوی آن بوی خوش ، طلوع تو را
در آشیانه ی خاموش من بشارت داد
زلالعطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جهان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه یدر
به روح باران می ماندی،
ای طراوت محض!
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی:
-(تنها نبینمت!)
گفتم:
- (غم تو مانده و شب های بی کران با من)؟
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نورباران کرد.
و در سیاهی سیال آسمان گم شد.
تو خیره ماندی، بر این طلوع نا فرجام
هزار پرسش، در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم:
- در این غروب، رازی هست:
به جرم آنکه نگاه ازتو بر نداشته ام،
ستاره ها ننشینند مهربان با من!
نشستی آنگه، شیرین و مهربان، گفتی:
- چرا، زمین بخیل،
نمی تواند دید
ترا گذاشته یکروز آسمان با من !؟
جه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان، ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
به هر نفس، دلم از سینه بانگ بر می داشت:
که : ای کبوتر وحشی!
بمان! بمان با من!
بنفشه بود که از سنگ ها برون می زد!
سپیده بود که از برج صبح می تابید،
زلال عطر تو بود!
تو رفته بودی و شب رفته بود و من، غمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم.
نسیم، شاخه ی بی برگ، و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه ی خزان با من!
نه آسمان ، نه درختان نه شب، نه پنجره، آه
کسی نمی دانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است،
جاودان با من!
