تبليغاتX
ایران من -

ایران من

ایران من

 غزلی در اوج

 

   نشسته بود خیال تو همزمان با من

   که باز، جادوی آن بوی خوش ، طلوع تو را

   در آشیانه ی خاموش من بشارت داد

   زلالعطر تو پیچید در فضای اتاق

   جهان و جهان را در بوی گل شناور کرد

   در آستانه یدر

   به روح باران می ماندی،

                               ای طراوت محض!

   شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت

   به خنده گفتی:

                 -(تنها نبینمت!)

                                  گفتم:

-         (غم تو مانده و شب های بی کران با من)؟

ستاره ای ناگاه

تمام شب را یک لحظه نورباران کرد.

و در سیاهی سیال آسمان گم شد.

تو خیره ماندی، بر این طلوع نا فرجام

هزار پرسش، در چشم روشن تو شکفت

به طعنه گفتم:

                  - در این غروب، رازی هست:

به جرم آنکه نگاه ازتو بر نداشته ام،

ستاره ها ننشینند مهربان با من!

نشستی آنگه، شیرین و مهربان، گفتی:

- چرا، زمین بخیل،

نمی تواند دید

ترا گذاشته یکروز آسمان با من !؟

جه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت

همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه

همه تلالو رنگین کمان، ترنم جان

همه ترانه و پرواز و مستی و آواز

به هر نفس، دلم از سینه بانگ بر می داشت:

که : ای کبوتر وحشی!

                       بمان! بمان با من!

بنفشه بود که از سنگ ها برون می زد!

 سپیده بود که از برج صبح می تابید،

زلال عطر تو بود!

تو رفته بودی و شب رفته بود و من، غمگین

در آسمان سحر

به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد

نگاه می کردم.

نسیم، شاخه ی بی برگ، و خشک پیچک را

به روی پنجره افکنده بود از دیوار

که بی تو ساز کند قصه ی خزان با من!

نه آسمان ، نه درختان نه شب، نه پنجره، آه

کسی نمی دانست

که خون و آتش عشق

گل همیشه بهاری است،

                           جاودان با من!

        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:12  توسط زغالخته  |